این شهر عزادار است

January 18th, 2011

می‌گویند مساپل پیچیده، راه حل‌های پیچیده طلب می‌کند.

وقتی مساله‌ای  مثل سقوط هواپیما در ارومیه تعداد زیادی از افراد را درگیر می‌کند، برای تسکین آن یک کار گروهی، یک مشارکت گروهی لازم است. من روانشناس نیستم و از پیچ و خم روش‌های کمک به بازماندگان حوادث اینچنینی اطلاعی ندارم. نمی‌دانم چند نفر از بازماندگان حادثه شخصا به کسی مراجعه خواهند کرد تا در تحمل موضوع به آنها کمک کند. اینکه یاد بگیرند چطور با شرایط جدید کنار بیایند. آنها که همه خانواده‌شان را به ناگهان از دست می‌دهند. آنها که سلامت تنشان را از دست می‌دهند.  احتمالا خیلیها به طور خاص برای کنترل وضعیت روحی خود از کس دیگری طلب کمک نمی‌کنند.  یا اگر هم  بخواهند ممکن است روانشناس یا مشاورمتخصص در دسترسشان نباشد. یا نتوانند از عهده مخارجش برآیند. اینجا است که یک طور همبستگی گروهی و جمعی می‌تواند خیلی کمک کند. مثلا نیاکان ما مجالس عزای گروهی را تدارک دیده‌اند و رسوماتش را در طی زمان تعریف کرده‌اند. شنیده‌ام که خبر مرگ عزیزی را از کسی که خارج از کشور زندگی می‌کرده پنهان می‌کنند و طبعا در مراسم عزاداری با دیگران شرکت نمی‌کند. همین فرد نسبت به دیگران دچار افسردگی شدیدی می‌شود که تا وقتی بالاخره در مجلس ختم مفصلی با بقیه عزاداری نمی‌کند نمی تواند از بار سنگین غمش رها شود

قطعا مراسم عزاداری و با هم بودن خصوصا بلافاصله بعد از وقوع حادثه تا قدری به بازماندگان کمک می‌کند. اما نباید به این بسنده کرد. مراسم عزاداری فقط یک فرم همدردی است که بر پایه فرهنگ رو در رو و شفاهی است. اما این روزها راه‌های دیگری هم هست. می‌توان قصه نوشت. شخصیت داستان‌ها در موقعیت‌های مشابهی قرار می‌گیرند و هر کدام راهی برای مواجه با آن می‌یابند. چه بسا بازمانده‌ای از این میان آن راه را بپسندد. فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی می‌توانند به نحو قدیگری قصه را بازگو کنند. شرایط مشابه را خلق کنند و امکان فکر کردن با اینکه با این وضعیت چه باید کرد را فراهم کنند. لازم نیست نصیحتی در کار باشد. یا راهنمای عمل صادر شود. آن را خود فرد متاثر پیدا می‌کند یا شاید آ نچه را در فیلم می‌بیند تکرار کند. مثلا قصه‌ای نشان می‌داد که مادری برای بچه از دست رفته‌اش نامه می‌نوشت و آرام می‌شد. کاشکی مجالی بود تا آن‌ها که ذوقی دارند و دستی به قلم در این عرصه‌ها چیزی تولید می‌کردند. و قرار نیست در این قصه‌ها به ریشه‌یابی علل حادثه پرداخت. آن جای خود را دارد اما مستقل از اینکه چرا فاجعه اتفاق می‌افتد، حالا آنکه مهم است بازماندگان هستند. چون علت هر آنچه بوده، در وضعیت فعلی فرد بازمانده تغییری حاضل نمی‌کند. صرف ابراز عصبانیت ما از وقوع حادثه شاید چندان کمکی به بازماندگان نکند.  خیلی از ما بخش عمده ‌ای از  جهان‌مان در دنیای مجازی می‌گذرد.  برای بازماندگانی که در میان عزا و بهت به فیس بوک و سایر سایتها برمی‌گردند شاید  سری می‌زنند که لختی فراموش کنند، و اگر فراموش نمی‌کنند احتمالا غیر از دیدن دوباره و دوباره خشم و انزجاربقیه از حادثه‌ای که اتفاق افتاده، انتظار چیزی از جنس دیگری هم دارند که شاید قدری آرامشان کند… ابراز خشم شاید ما را آرام کند ولی نه لزوما کسانی که مستقیما صدمه خورده‌اند. برای آن ها هم بنویسیم.

اندر حکایت شهر

January 12th, 2011

window-view

بنا به ضرورتی ناچار شدیم که چند وقتی در تورنتو خانه‌ای اجاره کنیم که منجر به کشف یکی از مناطق غربی شهر شد. همان جایی که دو تا خیابان طویل شرقی غربی شهر به هم می‌رسند (کینگ و کویین)‌ و به نظرم دیگر آخر دنیا بود. حالا چند ایستگاه اتوبوس هم غربتر از آن رفته‌ایم و در کمال تعجب دریافتیم که اینجا می‌تواند یکی از بهترین محله‌ها برای زندگی در تورنتو باشد.

این محله از یک طرف چسبیده به دریاچه انتاریو و از طرف دیگر پشت به پشت بزرگترین پارک تورنتو است. از میان این باریکه یک بزرگراه، دو خیابان اصلی و دو خط راه آهن می‌گذرد و در فضاهای باریک بین این خطوط یک سری ساختمان و برج ساخته‌اند. ازدور که نگاه می‌کنی به نظر می‌رسد که ازسر ناچاری یک سری حاشیه نشینی شیک درست کرده‌اند ولی وقتی که در آن زندگی می‌کنی متوجه می‌شوی که از قضا از نظر موقعیت بسیار هم خوب است. با یک ربع پیاده روی به یکی از بهترین محله‌های شهر می‌رسی با پیاده‌روهای شلوغ، نانوایی‌های متعدد، بقالی‌های خوراک خوب، تعدادی زیادی بار و رستوران و کتاب فروشی. از آن طرف ظرف پنج دقیقه به پارک می‌رسی یا دریاچه. قطار شهری از دم در خانه تا مرکز شهر بیست دقیقه است و چون کنار بزرگراه هستی می توانی با ماشین به سرعت هر جا می‌خواهی بروی.

این همه قصه گفتم که بگویم تنوع محلات این شهر انگاری تمامی ندارد. در شهرهای ما به یک نوع همگونی محلات عادت کرده‌ایم و تقریبا محلات مختلف کاملا قابل پیش‌بینی هستند. از شمال شهر یک انتظار داریم و از جنوب شهر انتظار دیگری. خیابان پاساژها و بازار هر کدام هویت خود را دارند و تقریبا معلوم است کجاها هستند. کم پیش می‌آید که به محله‌ای برویم و ناگهان با پدیده‌ای غیر قابل انتظار رو به رو شویم. فکر می‌کنم جدا از تنوع طبیعی شهر، یک علت آن ساختار فرهنگی شهر است. در تورنتو ساختار محلات موزاییکی است. یک محله با چند تا خیابان ممکن است خیلی مند بالا محسوب شود و دقیقا از این طرف چهارراه به آن طرف که بروی حالت محله دگرگون شود. اما در شهرهای ما معمولا سیر فرهنگی و طبقه اجتماعی ساکن در محلات به تدریج از یک نقطه به نقطه دیگر عوض می‌شود. البته نمی‌دانم با برجهایی  که در محلات مختلف ساخته می‌شود چقدر این نظم ادامه پیدا کند.

زوجی را می‌شناسم که وقتی به سن بازنشستگی رسیدند خانه بزرگشان را فروختند تا خانه کوچکتری بخرند و برای این کار یک سال اجاره نشین شدند. هدف این بود که سر صبر محله و خانه جدیدشان را شناسایی و انتخاب کنند. حالا بهشان حق می‌دهم که حداقل یک سال برای کشف یک محله و خانه جدید در تورنتو وقت صرف کنند!

بلکه بفهمی

August 25th, 2010

نامه‌های این مردم را بخوان

پیامک‌هاشان را چک کن

توی خانه‌شان مامور بگذار اصلا

بلکه بفهمی

که غم دارند

که اندوه می‌خورند

- علیرضا روشن

نشانه‌ها

August 19th, 2010

وقتی جوان (در واقع جوانتر!) بودم، زندگی را با اهدافی که داشتم یا مراحلی که ‍‍بشت سر گذاشته‌ بودم نشانه‌گذاری می‌کردم: ‍  ‍پایان دبیرستان، پایان دانشگاه، مهاجرت، و…

بعد از آنکه همه اینها تمام شد و از اهداف کوچک و بزرگ فارغ شدم مراحل جایشان را به دو چیز دادند: آدم‌هایی که دیده‌ام و شهرها و جاهایی که رفته‌ام. کم کم نوع حرف زدنم عوض شد. مثلا به جای آنکه بگویم در دوران دانشگاه، یا بعد از مهاجرت، متوجه شدم از عباراتی مثل <پیش از اینکه نیویورک را ببینم…> یا <بعد از ملاقات با فلانی بود که…> استفاده می‌کنم.

آدم‌ها، شهرها و مکان‌ها می‌شوند نشانه‌ها. سفر آفریقا هم از این قاعده مستثنا نبود. تفاوت بسیار بین سبک زندگی در آنجا و جاهای دیگر تبدیل به یک نقطه تحول شده است. به نحوی که دیگر اتفاقات و پدیده‌های اطراف را به نحو دیگری می‌بینی و تحلیل می‌کنی.

احتمالا نشانه‌های آن را در مطالب آینده می‌بینید!

خرده زیرساختارها

August 15th, 2010

یادداشتی که برای سایت انجمن بین‌المللی مدیران ایرانی  در باره خرده زیرساختار ها نوشته‌ام

آغاز نهمین سال وبلاگ‌نویسی در کانادا

November 6th, 2009

گرچه دیر به دیر می‌نویسم اما به هر حال همچنان این وبلاگ به راه است و امروز هشت سالش تمام می‌شود.

امیدوار بودم وقتی به نوشته‌های قدیمی نگاه می‌کنم اگر عصبانی نمی‌شوم حداقل خنده‌ام بگیرد اما متاسفانه در مورد اغلبشان چنین اتفاقی نیافتاد پس نتیجه می‌گیریم که در طی این مدت فرق چندانی نکرده‌ام که زنگ خطر را به صدا درمی‌آورد!

امیدوارم در سال آینده فعال‌ترشوم و حرف‌های تازه‌ای برای گفتن داشته باشم.

عزت زیاد!

مارش پنگوئن ها

September 20th, 2009

دیشب مارچ  پنگوئن ها را دیدم. واقعا درس استقامت و امید و خوش بینی بود.   حکایت این است:

پنگوئن ها برای جفتگیری و تخم گذاری هر سال حدود بیست سی کیلومتر از محل زندکی شان در اقیانوس به سمت قطب جنوب حرکت می کنند (در واقع تاتی تاتی می کنند) چون قطر یخ در آنجا مناسبتر است و بر اثر  سرمای تابستان ترک بر نمی دارد. از آنجا که در طی راه و در مقصد غذایی وجود ندارد باید پیش از حرکت آنقدر بخورند که تا حدود سه ماه دوام بیاورند. آنجا که رسیدند  جفتگیری می کنند و مادر تخم می گذارد و تخم را به پدر تحویل می دهد و خودش به سمت اقیانوس برمی گردد تا غذا بخورد. در تمام این مدت پدر تخم را روی پاهایش و چسبیده به شکمش نگه می دارد و در عین حال سر جایش هم تکان می خورد که یخ نزند. تخم را زمین هم نمیشود گذاشت چون بلافاصله یخ میزند. مادر که به اقیانوس رسید و حسابی غذا خورد دوباره برمی گردد تا جوجه را که حالا از تخم درآمده از پدر تحویل بگیرد و پدر بتواند برود غذا بخورد. خلاصه دو سه بار دیگر این جریان ادامه دارد و هر با نوبتی یک نفر بچه را نگه میدارد تا اینکه آن یکی برود غذا بخورد و بیاید تا اینکه بالاخره  جوجه آن قدر بزرگ شود که بشود به حال خودش رهایش کرد. فعلا چندین قرن است که این داستان ادامه دارد و تقریبا همه موجودات دیگر قطب جنوب را ترک کرده اند بجز پنگوئن ها.

جالب اینکه همه پنگوئن ها که در قطب پراکنده اند هر سال در همان روز و تقریبا همان ساعت به محل جفتگیری و تخم گذاری می رسند. در انتخاب جفت دقیق هستند و در بین همدیگر قدری میگردند تا جفت خود را پیدا کنند (البته از نظر ظاهر به چشم ما انسانها که همه مثل هم هستند. فکر کنم از چشم آنها هم آدمها همه شکل هم هستند). اگر مادری برنگردد که به بچه غذا دهد جوجه از گرسنگی میمیرد. اگر مادر دیر کند پدر جوجه را رها میکند تا برود غذا بخورد وگرنه خودش هم میمیرد (فکر کنم دوستان اقتصاددان از این یک تکه رفتار خیلی خوششان بیاید چون با همه تئوری های اقتصادی همخوانی دارد). اگر پنگوئنی جوجه اش  را در اثر سرما یا گرسنگی از دست بدهد ممکن است سعی کند جوجه یکی دیگر را بدزدد که در این صورت گروه مانع آن میشود. و وقتی پدر برگشت از صدای جوجه آن را در میان جوجه های دیگر پیدا می کند.

خلاصه حکایتی دارند این پنگوئن های قطب جنوب. نمی دانم اگر قرار بود برای دموکراسی تلاش کنند چکار می کردند!

مردان مدیسون

September 12th, 2009

مردان مدیسون مرا یاد علی حاتمی می اندازد. بازسازی گذشته فریبنده با جزئیات بسیار. گذشته ای رویایی که همین چهل پنجاه سال پیش  این دور و برها بوده است وبه راحتی از کنار ما گذشته است.

پانوشت:

دوستی تذکر داد که مَد مخفف مدیسون بوده است که برای نام سریال انتخاب شده. عنوان تصحیح شد.

سقف شیشه ای

September 11th, 2009

در مورد وجود سقف شیشه ای برای مهاجران مطالب زیادی گفته شده است. اینکه اگر اسمت مایکل و ماریا نباشد باعث میشود از حدی جلوتر نروی و…

تجربه من این است:  سقف شیشه ای دقیقا آنجایی شروع می‌شود که قدرت سخنوری ات برقراری روابط جدید کفاف نمی‌کند. تجربه و مدرک تحصیلی و ثروت و روابط قطعا کمک می‌کنند تا سقف شیشه ای را بشکنی اما اگر می‌توانستم به زبان انگلیسی  در همان سطحی سخنوری کنم که در زبان فارسی، مطمئنا اوضاع فرق می کرد. فکر می‌کنم اوباما هم شاهد خوبی در تایید تجربه من باشد.

میخواهم در اولین فرصت به مدرسه بروم و ادبیات انگلیسی بخوانم!

و در ابتدا کلمه بود.

سن!

September 9th, 2009

دیروز برای اولین بار در عمرم به یکی گفتم من سن تو بودم..چنین می‌کردم و چنان!

جدی جدی بیست سال پیش من دانشجوی سال اول دانشگاه بودم و حالا باید به کارآموز شرکت که دانشجوی سال اول دانشگاه است یادآوری کنم اگر یک روز دو ساعت اضافه ماندی تا کارهایت را تمام کنی دلیل نمی‌شود که فردا دو ساعت دیر بیایی سر کار!

مسعود، مجید، مرتضی! کجایید که دو سه شب پشت سر هم تا صبح می‌ماندیم دانشکده تا شبکه راه بیاندازیم؟!ما دیوانه بودیم یا این‌ها واقعا تنبل هستند؟!

هدف وسیله را توجیه می کند؟

August 29th, 2009

هنوزملت دارند بحث میکنند هدف وسیله راتوجیه میکند یا نه. خوب بابا اگر ارزش هدف بیش از ارزش وسیله بود می شود وسیله را فدا کرد. کسی هست کفش نپوشد چون با راه رفتن (هدف) ته کفش (وسیله) ساییده می شود؟

مساله اصلی در تعیین ارزش هدف و ارزش وسیله است. یکی می گوید برای حفظ “چیزی” چند نفر بمیرند اشکالی ندارد. حالا اگر به جای “چیزی” بگذاریم “وطن” احتمالا تعداد موافقان با آن خیلی بیشتر می شود تا اینکه به جای آن بگذاریم “سیستم سیاسی”.

تولید یا بازنشر

August 29th, 2009

محض کنجکاوی و قدری هم به اقتضای شغل مدتی فیس بوک باز شدم تا از آن سر در بیاورم. باید بگویم غیر از پیدا کردن بعضی دوستان قدیمی آنچه بیش از همه توجهم را جلب کرد فقر تولید مطلب به زبان فارسی است. به جز عکسهای شخصی و خانوادگی, تعداد معدودی خبر و ویدئو می بینید که تقریبا نصف شبکه دوستان همان ها را دوباره به اشتراک می گذارند. نمی خواهم اهمیت گردش اطلاعات را نادیده بگیرم, اما برای اینکه منظورم را بهتر برسانم فرض کنید می خواهید مجموعه ای از مطالب ارزشمند را که به زبان فارسی منتشر می شود از روی وب گردآوری کنید. فکر می کنید چند مطلب دندان گیر به دست می آید. باید بگویم تقریبا نزدیک به صفر. شاید گاهی مطلبی در وبلاگ های جدی پیدا کنید ولی بیش از این نباید انتظاری داشت.

اگر بپذیریم که بالاترین پرطرفدارترین سایتی است که کاربرهای فارسی زبان مطالب مورد علاقه شان را به آن معرفی می کنند نگاهی به بخش های غیرعمومی آن مثل اقتصاد به خوبی نشان می دهد که چقدر وضع بد است. مثلا در همان بخش اقتصاد تقریبا تمام مطالب اقتصادی به نحوی دارد به مسائل سیاسی می پردازد.

بگذارید ویکی پدیای فارسی را در نظر بگیریم. فکر می کنید چند تن از ما وقت جدی می گذارد تا در زمینه تخصصی خودش در آن مطلب بنویسد و به غنای آن کمک کند. تعداد اندک مقالات آن به نسبت جمعیت وبلاگ باز و شبکه باز فارسی زبان خیلی گویا است.

خلاصه اینکه نمی خواهم بگویم فیس بوک و شبکه های مشابه آن مسوول این هستند اما به تنوع وقت کشی اینترنتی و بیهوده از این مطلب به آن مطلب رفتن هم کمک شایانی می کنند و این دامی است که احتمالا بسیاری از ما به راحتی به آن گرفتار می شویم.

مالاریا یا کچلی؟ مساله این است

August 28th, 2009

از زمانی که مالاریا در کشورهای پیشرفته ریشه کن شده است، هزینه‌ای که صرف تحقیقات برای درمان کچلی می‌شود بیش از سرمایه‌گذاری برای ریشه کن کردن مالاریا در کشورهای فقیر است.

بیل گیتس. در یکی از سخنرانی‌های تد تالک –

علم و عمل

August 25th, 2009

“تدریس نظریه های علوم انسانی در دانشگاه های ایران یکی از عوامل ضایعات و صدمات به اموال عمومی در جریان انتخابات اخیر بوده است. ”

-اعترافات سعید حجاریان

فلسفه کفر است

August 25th, 2009

امروز یاد گفتگویم با محمد زهیر، استاد فلسفه دانشگاه کابل افتادم که حدود هشت سال پیش در تورنتو انجام شد. گاهی بد نیست آدم قدری به عقب برود و بعضی مطالب وبلاگش را بخواند!

فلسفه کفر است

اندر احوالات وبلاگ و وبلاگ نویسی

August 23rd, 2009

امروز مطلبی در تورنتو استار می خواندم راجع به اینکه وبلاگ نویس های معروف دارند برای رسانه های جریان اصلی (Main Stream Media) مطلب می نویسند. همزمان حامد هم مطلبی راجع به کامنت های وبلاگش نوشته بود و اینکه چه سیاستی را در حذف یا انتشار ان ها در پیش می گیرد.

واقعیت این است که جای یک بررسی جامع در مورد وبلاگ و و بلاگ نویسی خالی است. از بحثهای “خانه شیشه ای” که خیلی وقت پیش راه افتاد و سعی میشد مرز بین حریم خصوصی و عمومی را تعریف کند تا اینکه آیا وبلاگ نویسی یک شغل است و میتواند صنف داشته باشد یا نه میتواند در آن مورد بررسی قرار بگیرد. مثلا برای من اینکه کسی را با هویت وبلاگ نویس معرفی کنیم بی معنی است. همینطور اینکه اصولا وبلاگ یک رسانه دو طرفه است یا نه؛ مثلا سلمان اولین وبلاگ نویس فارسی اصولا به کامنت در وبلاگ معتقد نیست (اینکه اصولا اولین و وسطی و آخرین وبلاگ نویس چقدر معنی دارد یا مهم است هم البته خودش میتواند بخشی از این مطالعه باشد!).

خلاصه امیدوارم کسی که موضوع کارش رسانه است کاری تحلیلی و نه صرفا آماری راجع به موضوعات بالا انجام دهد. اگر هم انجام شده و خبر دارید لطفا بگویید.

شرق و غرب

August 20th, 2009

بخشی از مصاحبه حمید دهباشی، “فرهنگ سیاسی ایران در حال تغییر است”:

پس در اینجا یک دوگانگی کاذب شکل می‏گیرد و شرق ناگهان تبدیل می شود به یک چیز منسجم منحصر به فرد و غرب هم به یک چیز منسجم منحصر به فرد دیگر. البته نباید ریشه های فلسفی این نوع نگاه را نادید ه گرفت. توجه داشته باش که وقتی می گوییم شرق و غرب منظورمان همان “تمدن شرق” و “تمدن غرب” است و این دوگانگی کاذب، لازم و ملزوم هم هستند و محصول تفکری “تمدن مرکز.” ریشه تفکر تمدن مرکز هم بر می گردد به اروپای عصر روشنگری و پروژه مدرنیته سرمایه داری که در آن منظور از غرب، “غرب اروپا” و “تمدن غرب اروپا” بود که از ریشه های مجازی خود در یونان و روم پیروی می کرد. این تفکر توانست خود را جایگزین حیطه اقتدار مسیحیت کند. بعد هم این تفکر شروع به ساختن و پرداختن “شرق” در تقابل با “غرب” کرد، به بیانی دیگر تمدن های شرقی چیزی نبودند جز بخش خارجی این پروژه فلسفی درونی در اروپا. کلیت این پروژه به فلسفه هگل بر می گردد و پادوهای عمل آن هم شرق شناسان اروپایی بودند که در جهان به دنبال ساختن تمدن های هندی، چینی، اسلام و غیره افتادند و به مفهوم کاذب شرق و غرب اعتبار بخشیدند. پس وقتی درباره مفهومی به اسم شرق و غرب حرف می زنیم، باید به مرکز آن یعنی اروپای غربی و به ریشه هایش یعنی مدرنیته سرمایه داری توجه کنیم.

منبع

مانیفست خلاقیت – 40

August 16th, 2009

اگر در تمامی مراحل انجام یک کار خلاقانه احساس کردید که بر اوضاع مسلط هستید و می‌دانید کارها چطور دارد پیش می‌رود چندان خوشحال نشوید؛ احتمالا دارید یک تجربه قبلی را به طور مکانیکی تکرار می‌کنید منتها با صورتبندی جدید.

نشاط و امید

August 15th, 2009

حفظ نشاط و امید برای رسیدن به هر هدفی لازم است.

امید داریم پس می‌کوشیم و از تصور رسیدن به هدف نشاط می‌یابیم

مانیفست خلاقیت – 39

August 15th, 2009

نوآوری یک فرایند است و نه یک پروژه. هر پروژه‌ای هدف، منابع، زمان‌بندی، نقطه مشخص آغاز و پایان، و برنامه مشخص دارد. نوآوری را نمی‌توان تبدیل به یک پروژه کرد.

مانیفست خلاقیت – 38

August 14th, 2009

تیتر بزنید. فرض کنید سردبیر پرتیراژترین روزنامه مملکت هستید (از نوع محبوبش!) و مسوولیت انتخاب تیتر اول صفحه اول با شماست. هر مطلبی دلتان می خواهید بخوانید و فرض کنید قرار است یک تیتر چند کلمه‌ای برای آن انتخاب کنید.

مثال 1: وقتی علی حاتمی مرد قندی تیتر زد: حاتمی مرگ را کلید زد
مثال 2: برای یکی از خاطراتتان تیتر بزنید
مثال 3: برای یکی از شعرهای محبوبتان تیتر بزنید

مانیفست خلاقیت – 37

August 14th, 2009

اگر نمی‌توانید ایده‌تان را برای مادربزرگتان طوری تعریف کنید که به آسانی آن را بفهمد موضوع ایده‌تان را به خوبی نمی‌دانید.‌

مانیفست خلاقیت – 36

August 13th, 2009

خوش خط باشید. یعنی اینکه:
- خوانایی مهمتر از هر چیز دیگری است
- روی خط بنویسید. چه خط واقعی چه خط فرضی
- قلم را در ابتدای کلمه و انتهای آن بیشتر فشار دهید تا پررنگتر شود (برای همین از خودنویس خوشم نمی آید چون امکان مانور آن در نوشتن کم است)
- گردی نون و لام و سین را جوری بنویسید که مثل یک کاسه خوش تراش ولی یک کم کج باشند که اگر داخلشان آب بریزید یک کم سمت چپ کاسه جمع شود.
- به فاصله بین کلمات دقت کنید. فاصله همه کلمات با هم یکسان نیستند. کلماتی که به الف ختم میشوند باید فاصله بیشتری داشته باشند از کلمه بعدی. اگر دو کلمه از هم مستقل هستند زورکی سر هم سوارشان نکنید. معنای کلمات را در میزان فاصله‌شان از هم مد نظر قرار دهید.
– مواظب باشید کلمات زیادی رو به عقب متمایل نشوند وگرنه متنتان خسته و خواب‌آلود به نظر می‌رسد.

می‌خواهید در آینده چه کاره شوید؟

August 12th, 2009

فکر کنم کسی نیست که در این مورد حداقل یک انشا ننوشته باشد، اما جالب این است که همیشه به جای این که می‌خواهیم چه کاره شویم، همه در مورد اینکه به چه صنفی می‌خواهیم بپیوندیم می‌نوشتیم. هیچ وقت هم هیچ معلمی به ما گوش زد نکرد که مثلا می‌شود رفت رشته عمران و مهندس شد یا رفت توی کار معماری یا بیشتر رفت سراغ اجرا و نه طراحی ساختمان، یا اینکه دلال عمرانی شد (همان بساز و بفروش خودمان) یا مدیرا اجرایی شد (یا پیمانکار) و…

خلاصه اینکه هر کس راجع به انتخاب شغل و آینده از من سؤال می‌کند خصوصا بچه‌هایی که می‌خواهند رشته دانشگاهی انتخاب کنند می‌گویم جدا از اینکه چه رشته ای می‌روی اول ببین می‌خواهی ساعت نه بروی سر کا رو پنج بیایی خانه و بعد از آن دنبال کارهای خودت باشی، یا اینکه می‌خواهی بیست و چهار ساعت کار کنی یا اینکه گاهی کار کنی گاهی کار نکنی. آیا قانع هستی که یک زندگی آرام ولی محدود داشته باشی یا اینکه می‌خواهی زندگیت پر از ماجرا باشد با احتمال شکست ها و پیروزی‌های بزرگ. دلت می‌خواهد هر روز با ده ها نفر سر و کله بزنی یا اینکه با عده محدودی سر و کار داشته باشی.

خلاصه هر رشته‌ای بروی تقریبا تمام مدل‌های بالا قابل پیاده سازی هستند و مدل‌های بالا است که واقعا می‌گوید تو چه کاره هستی!

برای ندا

August 9th, 2009

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالای جهنم
پست است….

نمی‌دانم اگر شاملو زنده بود و اینهمه را می‌دید چه می‌سرود، اما قعطه بالا را انگار که برای ندا سروده باشد

نگاه کن
چه فروتنانه بر در گاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ای که توفانش
مسخ نیارست کرد

چه فروتنانه بر آستانه ي تو به خاک می افتد
آنکه در کمرگاه دریا
دست
حلقه توانست کرد

نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنکه مرگش
میلاد پرهیاهوی هزار شهرزاده بود

نگاه کن

ضعف در کار گروهی: صورت مساله اشتباه

July 17th, 2009

تقریبا از هرکس بپرسی معتقد است ما ایرانی ها در کار گروهی قوی نیستیم ولی در کارهای انفرادی موفق هستیم. همه هم به نوعی آن را ناشی از ضعف فرهنگی می دانند. مثلا گفته میشود چون همه میخواهیم رئیس و رهبر باشیم کار گروهی شکل نمیگیرد یا زود از هم میپاشد و… . من فکر میکنم ضعف ما در انجام کار گروهی نیست؛ مشکل چیز دیگری است اما چون در کار گروهی تبعات آن را میبینیم فکر میکنیم مساله اصلی کار گروهی انجام دادن است.

بدون اینکه مقدمه زیادی بچینم میروم سر اصل مطلب. به نظر من مشکل اصلی در واقع وقتی رخ میدهد که میخواهیم کارهایی را به انجام برسانیم که نیاز به یک فرایند طولانی، منظم و چند وجهی دارد که از نظر حجم کار باید توسط چند نفر انجام شود (در مقابل کارهایی که نیاز به ایده پردازی و طراحی دارد و اجرا در آن نقش کمتری دارد).

توضیحات: معمولا برای اجرای یک طرح یا کار بزرگ، حجم اطلاعاتی که باید در هر مرحله پردازش و مدیریت شود زیاد است، چند فرایند باید به طور موازی با هم پیگیری شود، لازمه شروع یک مرحله جدید پایان موفقیت آمیز قدم های قبلی است و خلاصه در اجرای یک طرح بزرگ چندین بخش متفاوت باید توسط افراد مختلف به ثمر بشیند در حالی که هر کس به نتیجه کار یک نفر یا یک تیم دیگر متکی است. برای اجرای موفقیت آمیز چنین طرحهایی لازم است مقدار زیادی اطلاعات رد و بدل شود، افراد تیم های مختلف از تصمیمهای یکدیگر با خبر شوند و در اخذ تصمیم همدیگر را کمک کنند. برای اینکه چنین اتفاقی بیفتد باید نظام گردش اطلاعات به طور دقیقی تعریف و اجرا شود. بین تعریف کردن و اجرا کردن آن تفاوت قائل میشوم چون همه میدانیم که ضعف در اجرا میتواند یک طراحی خوب را بر باد دهد. یکی از چشمگیرترین تفاوتهای زندگی در امریکای شمالی با آنچه در ایران تجربه کرده بودم، تنوع و فراوانی نرم افزارهایی بود که همه در خدمت خودکارسازی فرایندها و یا حداقل ثبت و ربط اطلاعات بودند در انجام یک کار گروهی بود. با توسل به همان ابزارها و فرایندها است که هماهنگی لازم بین اجزای یک طرح و افراد مسوول آن تسهیل میشود و در مجموع منجر به یک کار گروهی موفقیت آمیز میشود. مثلا هر وقت اتفاق الف افتد، سیستم به طور خودکار سه نفر را مطلع کند و… از اینجا به بعدش را دیگر در هر کتاب طراحی سیستم؛ تکنیکهای مدیریت پروزه، اتوماسیون و.. میتوانید بیابید.

از آن طرف طرحهایی که احتیاج به خلاقیت فکری، طراحی و.. دارد کمتر به رد و بدل اطلاعات بین اجزای تیم یا اجرای گروهی وابسته است، معمولا اجرای آن ها چندیدن مرحله ای نیست و به همین خاطر سریعتر و راحتتر انجام میشود.یک یا دو نفر فکر میکنند، تصمیم میگیرند و اجرا میکنند به طور طبیعی نتیجه آن هم زودتر مشخص میشود. تغیر جهت دادن اسانتر است و نیازی نیست عده زیادی راجع به تغییرات اقناع شوند یا از آن مطلع شوند.

تمام موارد بالا در مورد کار گروهی هم یک سری تکنیک هستند که باید در طی زمان آموخته شوند و افراد در اجرای آنها مهارت کسب کنند و آن تکنیکها هیچ ربطی به تربیت خانوادگی و ضعف یا قوت فرهنگی ندارد. همینطور با بهره بردن از ابزارهای مناسب درصد خطای افراد کاهش پیدا میکند.

خلاصه موضوع اصلی کسب مهارت درمدیریت جزئیات زیاد توسط تعداد زیادی مجری در طی یک فرایند زمانبر است (که کار گروهی میطلبد) و مطمئنا اگر همه در مورد نحوه انجام آن روشن شوند (مثلا دستورالعمل مناسب دریافت کنند) و توافق کنند کار گروهی هم با موفقیت به انجام خواهد رسید.

مانیفست خلاقیت – 35

July 13th, 2009

در بند 6 گفته شد که فرایند (process) مهمتر از نتیجه است
فرایند-محور بودن یعنی اینکه:

– سعی کنید پیش از اینکه به دنبال راه حل باشید بر مساله تمرکز کنید
- سعی نکنید جواب به مسائل قدیمی را به مسائل جدید بچپانید
- خودتان را از شر طرح‌ و کارهایی که به آن‌ها افتخار می‌کنید رها کنید. بگذارید برود. تمام شد
- به سرعت عاشق ایده‌های جدید خودتان نشوید
- سعی کنید راه حلی جامع برای یک مساله بیابید که همه ابعاد را پوشش دهد، نه اینکه در هر قدم یک بخش مساله را حل کنید و به سراغ بخش دیگر بروید
- به یاد داشته باشید تصمیماتی که در طی زمان برای حل یک مساله خاص می‌گیرید مشروط به این هستند که تا انتها دوام بیاورند و اگر به تناقض با تصمیمات دیگر برخوردند لغو خواهند شد
- باید بدانید تا کی به تصمیمات پیشین پایبند بمانید
- پذیرای آشفتگی باشید وقتی نمی‌دانید چه باید بکنید
- به آسانی بین ایده کلی و جزئیات نوسان کنید تا این دو به همدیگر اطلاعات لازم را بدهند
- همیشه از خود بپرسید “اما چه می‌شود اگر…” هر چند از راه حل‌های به دست آمده راضی باشید

از اینکه در این مکان می‌شاشید متشکریم

July 13th, 2009

پی‌سان دهکده‌ای ییلاقی و سرسبز با آب و هوای نسبتا خوب در قلب آریزونای خشک و سوزان است. در جیشگاه پارک اصلی آن نوشته زیر بر روی یک پلاک آهنی درست روبه‌روی مستراح بر روی دیوار نصب شده است:
مهمان عزیز! با استفاده از مستراح < نام شرکت>، ما هر ساله چهل هزار گالن آب اشامیدنی خالص تهیه می‌کنیم. از اینکه از مستراح < نام شرکت> در این مکان استفاده کرده و به حفظ محیط زیست کمک می‌کنید متشکریم.

- تو دلم گفتم قابلی نداشت!

مانیفست خلاقیت 34

July 6th, 2009

سعی کنید اتاق کارتان رو به یک منظره باشد اما میز خود را رو به منظره نگذارید همان طور که به آن پشت نمی‌کنید.

هنرمند

March 20th, 2009

هنرمند بد تقلید می کند، هنرمند واقعی می دزدد
- پیکاسو